سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغ تی وی



داستان های عاشقانه






درباره نویسنده
داستان های عاشقانه
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
مرداد 90
شهریور 90
آبان 90


لینکهای روزانه
[1]

[آرشیو(2)]


لینک دوستان
أنّ الارض یرثها عبادی الصالحون
خاطرات دکتر بالتازار
دلتنگ همیشگی
بوستــان نهــج الفصـــاحـه
مهاجر
عشق سرخ من
سکوت خیس
کلبه تنهایی
جوجولی
رازهای موفقیت زندگی
کلبه
حامل نور ...
عشق گمشده
حرف های تنهایی
قافیه باران
قاصدک
بلوچستان
نغمه ی عاشقی
حرم الشهدا
دل شکســــته
تنها هنر
به تلخی عسل
Har Chi Delet Mikhad
یاربسیجی
(بنفشه ی صحرا)
عشق
جزتو
رویای شبانه
عکس های عاشقانه
Manna
معیار عدل
Deltangi
محمد قدرتی
سفیر دوستی
هم نفس
حرف شیرین
بزرگترین سایت خنده بازار
پروانگی
کلبه تنهایی
جیغ بنفش در ساعت 25
ابـــــــــــرار
مردود
گروه اینترنتی جرقه داتکو
بچه ها من تنهام!!!کمک
شهید قنبر امانی
behtarinamkhoda
اطلاعات عمومی
مرگ عاشق
سکوت ابدی
دختر و پسرای ایرونی
زمزمه ی کوچه باغ شاه تور
اختراعی تحقیقی
مکاشفه مسیح
اجتماعی
هر چی تو دوست داری
عاشق فوتبال20
*دنـیــــای مـــــــن :) *
فدائیان ولایت
.: شهر عشق :.
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
بیا ای دل از این جا پر بگیریم ...
xXx عکسدونی xXx
سایه های خیال
همسایه خورشید
ستاره خاموش
کلبه ی عشق
سلام
ایرانیان ایرانی
حقوقی و فقهی
~>+ حبـــــــــــــــاب خیــــــــــــــــال +<~
ما اهل دلیم
نبض شاهتور
ای دریغااااااااا
عدالت جویان نسل بیدار
ღ♥ღ من و تو ღ♥ღ
اتش دل
شعر
هستی تنهاااااا.....
برترین موبایل های دنیا
دلنوشته های یه عاشق!
خورجین عشق
*ایستگـــــــــــــــــــــــــــاه انـــــــــــــــــــــرژی*
از چشم مجنون
ستاره
غلط غو لو ت
پاتوق سرا
مهندسی پیوند ارتباط داده ها ICT - DCL
Cyberom UTM
بهار صداقت**

تو هم یکبار بنویس تا ببینی نوشتن چه لذتی دارد...
گمنام
فقط خدا
خسته ام
مناجات با عشق
کوه های استوار
ما آخر رفاقتیم
بیاببین چیه؟
از یک انسان
خاطرات بارانی
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
داستان های عاشقانه


لوگوی دوستان




































































































وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :31383
بازدید امروز : 6
 RSS 
روزی روزگـاری..!
بمـب بود..مـوشک و ویرانی هـم بـود..!

87319541465723398415.jpg

و کسی کـه از مال و جان و فـرزندش میگذشت..
بود و نبـود اینـها را قـحطی نمیدانست..؟
822f8082f6b4dbd20a6bf22d8523b4f1-425
جـیره بندی روغـن..بـرنـج..
صـف هـای طـولانی در نـیمـه شب سرد بـرای 20 لـیتر نـفت..
کسـی از قحطی دم نمـیزد..!
14168826826677426624.jpg
کسی از قحطی صحبـت نمیکرد وقـتی کـه..
وانت ها برای جمع آوری کمک های مردمی به جبهه ها وارد کوچه ها میشدند
و بسته هـای مواد غـذایی..پـتو و لـباس از تمـام خـانه ها سرازیـر میشد..!
47891223888498449166.jpg
.
.
چـه روزگـاری بـود کـه..
دره خـونـه همیشه بـاز بـود مهـمانی ها دلیـل و برهـان نمیخواست..!
غـذاها سـاده و خانـگی بـود و بویـش نیـاز بـه هـود نداشـت..!
و اگـر مـهمان ناخـوانـده میامـد کـمی آب خـورشـت رو زیـاد میکردند..!
12653443299151974115.jpg
روزگـاری آدمـا دلشـان درد نـداشت..!
آدمـای که شبـا موقـع خـواب میگـن خـدایـا..
دادی شـکر..نـدادی بـازهـم شــکر..!
99340896545369192372.jpg
.
.
ولــی ایـن روزها...! روزگـار عـجیـبی شـده..!
از شـنیدن کلمه قـحطی بـه لـرزه افتـاده و بـه سوی بـازار هجـوم میبریم که..
مبـادا تی شـرت مـورد عـلاقه مـان گـیرمـان نیـاید..!
مبــادا زیتـون مدیتـرانه ای نایــاب شود.!
حتی آدامـس ریلـکس و نوشـابه کـوکا کــولا...!
00156895785139890190.jpg
مبــادا..!
فــریــزرمـان از مـرغ درجـه یـک خــالی شــود..!

72982695810041809166.jpg
ایــن روزهــا ..!؟
اشـتهایمـان برای مصـرف و تـجمـل و فـخرفـروشی سیـری نـاپذیر شده..!
از لبـاس و لـوازم آرایـشی لـوکس گرفـته تا ماشـین های چنـد ده میلیونی..
و حتی بسـتنی با روکـش طـلا..!!
87154820495573530999.jpg
ایــن روزهــا..!
شـکست عشقــی مــد بــازار شـده.!
تمـام هـرزگی هایشـان را بـه نــام عشـق تمــام مـیکنند..!
77520685650510978158.jpg
تیــپ و لبــاس ســـاده پـوشیــدن
دیــگر ارزشــی نــدارد..!؟

08388150843178204812.jpg
مـردانگی کجــا بـود خـدایش بیــامرزد..!
نجـابت و مــتانت دیـگر خریــداری ندارد..!؟

65332496293890647121.jpg
مـیگویـند تـاریخ مصـرفش گـذشته دیـگه..
چــادر و بـدون آرایـش آمــدن بـیـرون..!

93464437907347372905.jpg
دوسـتی بــا دخـتـر همـکلاسی را میگـویند..
دوسـت اجــتـماعــی..!!
79101095955365517312.jpg
قــحطی ایـن روزهـا..!!
قحطی عشـق و محـبت های واقـعی است..تـاکیـد میکنم واقـعی..!
قــحـطـی غــیــرت اســت..!
35097558088221985942.jpg
.
.
بعضی وقت ها سنت های گذشته مـان را به دیوار تاریخ میخکوبشان میکنیم.!
قــبــلـنــا..!
ازدواج هـا ســاده بـود..!
جهـیـزیـه یـک لهـاف و تـشک و ظــروف بـود..!
مهم نبود که شوهر خونه با کلاس اطراف نیاوران یا تهرانپارس داشته باشه
اصـلا چـیـزیی بـه نـام طـلاق نبـود(کنایه از کم بودن).!!!
75968675187690125607.jpg
ولــی ایـن روزهـا..!
با غـرق شـدن بعـضی هـا در ایـن دنـیای فـانی..!
دخـتران را بـا مهـریه سنـگین در نمایـشگاه ازدواج عـرضه کردند..
تـقاضـا کـم شـد و تـمـاشـاچـی بســیار..!!!!!
54592103675755875771.jpg


نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 2:47 عصر روز پنج شنبه 92 بهمن 17


کاش زندگی به همین سادگی بود به همین سادگی!! خالی از حسرت پوچ از تنهایی بدون بغض
کاش او... یک تنه می توانست حریف همه ی غم های بزرگ قلب کوچکت باشد
کاش او می توانست غرق لبخند کند تمام دقایقت را افسوس که او خود اسیر یک مشت بی کسی است
کاش او می توانست مونست باشد همه ی شب های بی محتوا را
کاش تو.... دلت این همه غم نداشت...!
کاش سادگی همه ی این درد و دل های ساده را می شد برای خدا روی کاغذ نوشت برای خدا نوشت و به نشانی سادگی یک آرزوی محقر برایش پست کرد
کاش می شد همیشه انقدر ساده نوشت ساده اما ... پر از حرف های ناگفته... پر از لحظه هایی که ناگزیر، زود، دیر شد
کاش گریستن یادت نمی دادند بغض، بدرقه ی چشمانت نمی کردند کاش او... می توانست به جای بغض هایت یک آسمان گریه کند...
کاش او... خاطره ی بودنش، جای خالی همه ی خاطره های بی سرانجام چشمان همیشه صبورت را پر از پرواز پروانه های عاشق می کرد
کاش او... نازنینم!! به گمانم (او) همان (من) م! خویش از همه ی دنیا جدا...
کاش زندگی ما آدم ها... به همین سادگی بود.... تنها... به همین سادگی...!!



نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 1:49 عصر روز یکشنبه 92 آذر 17


روز مرگ من نزدیک است !



وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود

و کوچه از آخرین عابر تهی می شود ،

من با کوله باری از غم و درد می روم

و تو را با تمام خاطرات دیرین

در میان کوچه های ساکت شب تنها میگذارم

اما بدان نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو می تپد

روزهایم را چون رویایی بی معنا به دیوار نیستی کوبیده ام

نمیدانستم که جسد خونینشان را باید در قلبم دفن کنم

چند وقتی است نگاه ها سنگین شده است

هر کس از کنار من رد میشود

با ناخن هایش روحم را خراش می دهد

دیگر نمی خواهم سنگینی نگاه را احساس کنم

من همیشه از سکوت گریزان بودم ،

سال ها است که سکوت کرده ام

و اینک ترس من را تکان می دهد

و من پیوسته به عقب بر میگردم

و از خود این سوال را بارها پرسیده ام

که آیا من راه را عوضی آمده ام ؟

روزی که حرف ها خاتمه یافت ؟

روز مرگ من نزدیک است !

روز مرگ من نزدیک است !



اگه می دونسنتی قطره ی بارون هنگام جدا شدن از ابر چه حسی داشت !

اگه می دونستی یه بندر هنگام رفتن کشتی ها چقدر تنها میشد !

اگه می دونستی درخت کاج هنگام پر کشیدن پرنده ها چقدر غمگین می شد !

اگه می دونستی با رفتنت چه آتیشی به جونم کشیدی اینقدر راحت نمی گفتی : خداحافظ…

روز مرگ من نزدیک است !



مرگ است که بیش از تو به من نزدیک است

چون پیرهن تو که به تن نزدیک است

امروزِ به هم رسیدنِ ما دور است
فردای «بدونِ‌هم شدن» نزدیک است

روز مرگ من نزدیک است !



به غم نشاط من خاکسار نزدیک است
به غم نشاط من خاکسار نزدیک است خزان من چو حنا با بهار نزدیک است
یکی است چشم فرو بستن و گشادن من به مرگ، زندگیم چون شرار نزدیک است
به چشم کم منگر جسم خاکسار مرا که این غبار به دامان یار نزدیک است
چه غم ز دوری راه است بیقراران را؟ به موج‌های سبکرو کنار نزدیک است
به آفتاب رسید از کنار گل شبنم به وصل، دیده‌ی شب زنده‌دار نزدیک است



نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 12:9 عصر روز یکشنبه 92 شهریور 17


ما کجا....اینها کجا!؟




این ها انسانند و ما هم..........

کجاییم و چه می کنیم؟

دکتر مرتضی شیخ پزشک انساندوستی است که در مشهد مشغول طبابت بود. نقل است

که دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هر چه می خواست در صندوقی که کنار

میز دکتر بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود اکثر مواقع سر فلزی

نوشابه به جای 5 ریالی داخل صنــــــــدوق انداخته می شد و صدایی شبیه انداختن پول

شنیده میشد.

از قول دختر دکتر شیخ آمده است:روزی متوجه شدم پدر مشغول شستن و ضد عفونی

کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم:پدر بازیتان گرفته است؟ و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد. او گفت: دخترم،

مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابه های تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از

جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابه های تمیز را آخر شب در اطراف مطب می ریزم

تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند.آخر بعضی ها خجالت

می کشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطره یک سبزی فروش: ابتدا که دکتر در محله سرشور مطب باز کرده بود و من هنوز ایشان

را نمی‌شناختم هرروز قبل از رفتن به مطب نزد من می آمد و قیمت سبزی ها را یاد داشت

می کرد اما خرید نمی کرد، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با کمی پرخاش به او گفتم:

مگر تو بازرسی که هر روز می ایی و وقت مرا می گیری؟ وی گفت:خیر،من دکتر شیخ

هستم و قیمت سبزیجات را برای آن می پرسم تا ارزان ترین انها را برای بیماران خودم تجویز

کنم.


روحش شاد



نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 9:38 عصر روز یکشنبه 91 بهمن 1


 دفاتر شرکت گوگل

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل

 

 دفاتر شرکت گوگل


 دفاتر شرکت گوگل



نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 5:19 عصر روز سه شنبه 91 دی 19


روزگاری که بـهانه های بسیـار برای گریـستن داریـم !

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم
شرم خندیدن، به تمسخر هم میهنان را بر خود نپسندیم.
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...
با اراده جمعی، این عادت زشت را به یک ضدارزش تبدیل کنیم.
رخشان بنی اعتماد


یک روز یه ترکه

اسمش ستارخان بود، شاید هم باقرخان... ؛



خیلی شجاع بود، خیلی نترس... ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.


یه روز یه رشتیه...

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛


برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.


یه روز یه لره...

اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛



ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد، از شدت عمل احتراز می کرد.


یه روز یه قزوینی...

به نام علامه دهخدا ؛



از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.


یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی ...

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛

حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم! و اینجوری شادیم!

این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی است.

پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه
آنقدر این ایمیل را بفرستیم و
بخوانیم تا عادتهای قجری در خندیدن به
هر هموطن(آنکه در دیده ما جا دارد) در ما بمیرد
و با هم یکی باشیم
مثل همیشه،
مثل زمانهای سختی و مثل زمانهای جشن و افتخار

روزگاری که بـهانه های بسیـار برای گریـستن داریـم !


نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 5:3 عصر روز شنبه 91 مرداد 14


http://s3.picofile.com/file/7423693759/ghoori.jpg

آنجا که درخت بید به آب می‌رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن‌ها توی چشم‌های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند؛ کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.
بچه قورباغه گفت: من عاشق سرتا پای تو هستم.
کرم گفت: من هم عاشق سرتا پای تو هستم
. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی‌کنی.
بچه قورباغه گفت: قول می‌دهم.
.

دنباله ی داستان در ادامه مطلب…

 


ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند؛ او تغییر کرد، درست مثل هوا که تغییر می‌کند.
دفعه‌ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت: تو زیر قولت زدی!
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش دست خودم نبود؛ من این پا‌ها را نمی‌خواهم! من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.
کرم گفت: من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می‌خواهم؛ قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.
بچه قورباغه گفت: قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل‌ها، دفعه‌ی بعد که آن‌ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود.. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد : این دفعه‌ی دوم است که زیر قولت زدی.
بچه قورباغه التماس کرد: من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست‌ها را نمی‌خواهم.
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می‌خواهم.
کرم گفت: و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را.. این دفعه‌ی آخر است که می‌بخشمت.

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد، درست مثل دنیا که تغییر می‌کند.
دفعه‌ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت: تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.
بچه قورباغه گفت: ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.
کرم گفت: آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود؛ اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.
با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود؛ اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد.. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت: بخشید شما مروارید..
ولی قبل از اینکه بتواند بگوید «سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه بالا جهید و او را بلعید و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است.. با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می‌کند و نمی داند که کجا رفته!



نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 5:50 عصر روز چهارشنبه 91 تیر 28


داستان کوتاه (درس زندگی از دختر بچه 7 ساله)

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل  دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من  گل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!


ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه  مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین …داستان کوتاه (درس زندگی از دختر بچه 7 ساله)



نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 10:47 عصر روز شنبه 91 فروردین 19


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید.وقتی بیدار شد
متوجه شدکه کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش
را خاراند ودید که میمون ها همین کارراکردند.اوکلاه راازسرش برداشت
ودید که میمون ها هم ازاوتقلید کردند.به فکرش رسید… که کلاه
خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند.او همه کلاه ها را جمع کرد وروانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند.یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر
درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.نهایتا کلاهش رابرروی زمین
انداخت.ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون هااز درخت پایین امد وکلاه رااز سرش برداشت
ودر گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.

نکته : رقابت سکون ندارد.

 



نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 10:42 عصر روز دوشنبه 90 اسفند 29


داستان آموزنده “ثروتمندتر از بیل گیتس”

 

داستان آموزنده "ثروتمند تر از بیل گیتس" - www.RadsMs.com

 

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

- چه کسی؟

- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در
حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم
که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان
بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می‌بخشی؟!

 

پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم
خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم
تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در
فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند
یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش
کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو می شناسی؟

گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون
پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را
جبران کنم.

جوان پرسید: چه طوری؟

- هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

- هر چی که بخواهی!

- واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به 50 کشور آفریقایی وام
داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران
نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما
از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این
جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست



نویسنده » همونی که بهش زخم زبون زدی . ساعت 5:6 عصر روز سه شنبه 90 بهمن 4


   1   2      >